تو دوره ی تکاوری، دانشجوهای افسری رو برده بودیم راهپیمایی استقامت. هوا شدیدا گرم بود و همه بریده بودن. نگاهم افتاد به

 صیاد. مثل اینکه بدجوری بهش فشار اومده بود. بد جوری ازش عرق می ریخت. یه لحظ احساس کردم داره مثل یخ تو آفتاب آب

 میشه! خیلی تعجب کردم، چون شنیده بودم قدرت بدنی بالایی داره. ولی باز پیش خودم گفتم):خب حق داره بِبُره، چون هوا واقعا

 گرمه). رفتم نزدیکش و بهش گفتم:(اگه برات سخته میتونی یواش تر بیای) قبل از اینکه چیزی بگه یکی از دانشجوها پرید جلو و

 گفت:(ببخشید استاد، ایشون روزه اس!) با تعجب گفتم:روزه؟!! گفت: بله، خب الان ماه رمضونه! ایشون هم شونزده هفده روزه که

 روزه میگیره! سرجام خشکم زد. صیاد بدون اینکه حرفی بزنه ازم دور شد.