خاطرات شهید ولی الله چراغچی

بفرمایید برادر ،کجا تشریف می برید ؟

اگر شما اجازه بدهید، خدمت حضرت آقا .

باید هماهنگ کنید .همین جوری که نمی شود .این خانم هم با شما هستند ؟

بله اخوی !این خانم هم با من هستند .ضمنا هماهنگ هم شده .البته با حضرت آقا هماهنگ شده ،نه با شما .

چرا دلخوری ؟ما هم وظیفه ای داریم که ...

سلام حاج ولی .رسیدن به خیر !کی رسیدی ؟دیر کردی ؟

همین الان مستقیم از مشهد رسیدیم این جا .دیر شدنش هم مال این اخوی است که فعلا دارد از اعمال خیر و شرمان می پرسد ،این که توی دنیا چه کردیم و چه نکردیم !ضمنا امام اول مان کیه و ما شیعه چه کسی هستیم .!

این حرف ها چیه اخوی !مگر ما نکیر و منکریم که اصول دین از کسی بپرسیم .نگهبانیم ،وظیفه ای داریم .

حوصله کن حاجی ولی او راست می گوید .لیست عقد های امام را هنوز به این بابا نداده اند .الان خودم هماهنگ می کنم تا خدمت حضرت آقا مشرف شوید .آن وقت ،یک زیارت اساسی یا به قول خودت یک زیارت آهنی می کنید و سر حال می شوید .بعد هم صیغه عقد که جاری شد ،ان شاا... با یک جعبه شیرینی هم ما و هم این نگهبان وظیفه شناس را میهمان می کنید .

حاج ولی که از حرف های سید خلیل قند توی دلش آب می شد ،نگاهی به صورت شرم زده تهمینه کرد و گفت :

ان شاا... ،برکت زندگی همینه که با کلمات امام به هم محرم می شویم .

تهمینه همین طور که به نوک کفش هایش زل زده بود ،تمام ماجرای شب گذشته را به خاطر آورد .برف تندی می بارید .وقتی که ولی الله با ماشین جلوی خانه تهمینه رسید ،زنگ خانه را زد و منتظر ماند .تهمینه از قبل می دانست که باید حرکت کنند .یکی از دوستان حاج ولی وقت گرفته بود تا خطبه عقد شان را امام بخواند .

وقتی تهمینه برای خداحافظی صورت به صورت مادرش گذاشت ،شنید که او می گفت :چرا حالا توی هوای برفی ؟صبر کنید تا صبح شود . اما ولی الله رو به نور چراغ برق کرد و به برف هایی خیره شد که با حوصله و تفریح کنان پایین می آمدند .بعد گفت :

مادر ،خدا امشب ما را طلبیده .خودش هم کارها را درست می کند .

ولی الله هم گفت :

ان شاا...،شما نگران نباشید .می رویم خدمت حضرت امام تا یک خطبه عقد آهنی برای مان بخواند .

تهمینه به یاد آورد از زیر برف سنگین و قرآن رد شد تا داخل ماشین برود .وقتی ولی الله پر گاز به ماشین دستور داد که از جا بکند ،تهمینه فهمید که فقط باید خدا نگه دارشان باشد تا برسند جماران .

حاج ولی ،بسم الله .کارت شناسایی خودت و عیالت را بده نگهبانی و راه بیفت .

ولی الله از روی نیمکتی که نشسته بود ،بلند شد .تهمینه هم همین طور .وقتی آن ها همراه سید خلیل از نگهبانی گذشتند ،نگهبان از پشت سر ،حاج ولی و آن خواهر چادری را می دید که در سر بالایی کوچه به سمت خانه امام می رفتند .او به دو کارت شناسایی نگاه کرد و برگشت دوباره حاج ولی را از نظر گذراند که لحظه به لحظه از اتاقک نگهبانی دورتر می شد .

   برای خواندن ادامه خاطرات ادامه مطلب را کلیک کنید

نگهبان با اشتیاق به کارت نگاه کرد .نوشته هایش را خواند و دوباره به آن پاسداری نگاه کرد ،که از او دور می شد .

نام :ولی الله چراغچی مسجدی

فرزند :غلامرضا

محل تولد :مشهد

تحصیلات :دانشجو

سال تولد :1337

روی کارت آن خواهر چادری را بیش از این مجاز ندانست که بخواند :

نام :تهمینه عرفانیان

نگهبان پیش خودش تکرار کرد :تهمینه عرفانیان ،همسر آینده ولی الله چراغچی مسجدی جانشین لشکر 5 نصر .

بارها اسم ولی الله چراغچی را شنیده بود .فرمانده ای که تنگه چزابه را چند ساعتی بدون نیرو و نفر ،فقط با بی سیم و فریب دشمن اداره کرده بود .

نگهبان ،پیش خودش چهره فرماندهی را مجسم می کرد که چند دقیقه پیش سر به سرش گذاشته و او را با نکیر و منکر مقایسه کرده بود .باور نمی کرد فرمانده ،همین جوان لاغر اندامی باشد که با چهره استخوانی و سیه چرده اش که در عین سیه چردگی به سفیدی می زد ، با آن ریش تنک و لاغرش از جلوی او گذاشته و به دیدار امام رفته است .

نگهبان در آن دورها دید که پاسدار لاغر اندام مشهدی ،رفته و دیگر اثری از او نیست . اما هنوز هم آن چهره دست از سرش بر نمی داشت .چهره ای که لابد الان جلوی امام دو زانو نشسته بود تا بشنود که امام به عروسش می گوید :دخترم ،من از طرف تو وکیلم ؟

عروس خانم که زل زده به چهره امام در حالی که رفته گل بچینه ،یادش رفته جواب امام را بدهد .

نگهبان می دید که فرمانده و عروس جوانش دو زانو نشسته اند و به خطبه ها گوش می دهند تا بعد از آن ،دست امام را ببوسند و به این دعایش آمین بگویند :

خداوند متعال خیر دنیا و آخرت را برای شما مقدر بفرماید .

اگر تو به جای من فرمانده بودی ،چکار می کردی ؟شب دوم عملیات چزابه ،می توانستی به معاونت بگویی برو خط و برایم خبر بیاور ؟مگر می شد ؟اصلا تا به حال فرمانده گردان بودی ؟فرمانده گردان یا دسته چطور ؟نبودی که .نمی دانی وقتی خط به هم می خورد ،نیروهایت با دشمن تو هم می روند ،صدا به صدا نمی رسد ،بی سیم چی سر و صدا می کند اما فقط حرف هایش شنود می شود و گرا به دشمن می دهد ،آن وقت چه کار باید بکنی ؟هان ؟چه کار ؟

حالا بنشین این جور جلوی من زل بزن و بگو اگر شب دو م عملیات چزابه گذاشته بودی، رفته بودم از خط خبر بیاورم ،سعید زنده می ماند ،بهرام ترکش توی قفسه سینه اش نمی خورد ،رسول و ناصر موجی نمی شدند .آخه پسر ،مگر من چند تا مثل ولی الله داشتم که بگذارم برود خط ؟

اول می گفت :بروم از خط خبر بگیرم .وقتی که دید موافقت نکردم ،گفت می خواهم بروم واسه بچه ها مهمات ببرم . گفتم راننده که مهمات می برد ،لازم نکرده تو بروی .پیله کرده بود که برود خط .

نمی گذاشتم برود اما او هم دست بردار نبود .وسط آن شلوغی که من نمی دانستم سر گردانم کجاست و ته گردانم کجاست ،بیسیم چی ام می گوید سر خط دشمن کجا ایستاده ،او هم یکریز می آمد و می گفت برادر خاد الشریعه ،بروم ببینم خط چه خبره ؟!یک مدت محلش نگذاشتم .زیر چشمی می پاییدمش .دور خودش می چرخید .بی قرار بود .یادت که هست ،چزابه را می گویم .همان تنگه معروف آن طرف بستان .

از فکه رفته بودیم آن جا ،شما یک هفته بعد از بچه های ما رسیدید .پایین تنگه ،نزدیکی های آن شیار که مثل عدد 7 بود ،مستقر شدید .اگر یادت باشد ،بچه های توپخانه اصفهان هم بالاتر از شما بودند .بچه های 55 را می گویم .گردان 55 توپخانه .

شاید هم یادت رفته ،اما من یادم نمی رود .اصلا یادم نمی رود . آره ،توپ نداشتند .موشک های کاتیوشا آورده بودند .آن جا یک پسر همراهشان بود به اسم محسن . یادته ؟حالا نشستی جلوی من ،زل زدی به من که فقط از ولی الله برایت بگویم .مگر بقیه نبودند :همین پسره محسن را یادت نمی آید ؟یک شب سر پا خوابش برد !موشک را دو نفری گرفته بودند توی لانه اش جا بگذارند ،از دستشان افتاد .تو که این ها را ندیدی .

آره ...داشتم می گفتم که بالاخره ولی الله آن قدر پیله کرد و تا گفت : برادر خادم الشریعه !می خواهم بروم از خط اطلاعات بگیرم .

گفتم (یعنی سرش داد زدم که ای کاش نمی زدم، حالا که هم خودم شهید شدم و هم ولی الله شهید شده ،این را می فهمم ) :بچه ها پشت بیسیم هستند ،هر اطلاعاتی می خواهی بگیری ،بگو بچه ها بدهند .

وقتی حرف مان به این جا کشید ،اصلا توجه نکرد که من توی چه وضعی هستم و منطقه توی چه شرایطی است . گفت :

اصلا من باید بروم خط ،تو چی می گویی ؟!نگاهش کردم .گوشی بیسیم را گذاشتم توی کوله بیسیم . هولش دادم کنار و به ولی الله گفتم :

یعنی چی که من می خواهم بروم خط ؟!می گویم نمی خواهد بروی .تو معاون منی یا ...استغفر الله !

انگا ر منتظر همین حرف باشد ،جواب داد :

تو بگویی یا نگویی ،بگذاری یا نگذاری ،من رفتم .یعنی همین الان می روم . پس بهتره که خودت بگذاری بروم .یعنی بگویی که برو !

تو چشم هایش دیدم که دلش پر می زند .می خواست بپرد .تا حالا کبوتر تو دستت گرفتی ؟انگار که یک کبوتر را از پاش گرفته بودم که نتواند پرواز کند .بال بال می زد .صدای بالهایش می آمد .به همین خاطر بود که گفتم :حالا که می خواهی بروی برو !

او دوباره ایستاد و نگاهم کرد .نرفت .زل زد تو چشم هایم . همه ی این حرف ها را برایت زدم که بگویم فرق ولی الله با خیلی های دیگر چی بود .همین بود .دیگر نتوانست برود .این طور نمی توانست برود .یک بسیجی یا یک نیروی ساده نبود .معاون من بود . عین ماه نقشه حمله می کشید. شجاعتی داشت عین شیر .اما آن شب که دلش پر می زد ،بعد از حرف من نرفت .نه این که خیال کنی یکدفعه ترسید !اصلا .ترس تو وجودش نبود . مرام لوطی گری و مشدی گری اش نگذاشت که برود .

مشهدی بود و مشدی .اصیل بود .از اون مشهدی های به قول خودش آهنی . ما که شهید شدیم و این جا هم گاه گداری می بینیمش .شما که از دست دادید و یادش هم نمی کنید .ای دل غافل !حالا همین جور بنشین زل بزن به من که چرا آن شب ...

داشتم می گفتم که بالاخره دید نمی تواند همیم طور ول کند و برود .توی ذاتش نبود .از در دیگری در آمد .شوخی کرد . زد به صحرای کربلا و خلاصه یک جور ما را راضی کرد که گفتم :

با ماشین مهمات برو خط .

تا همین جا برایت بس است .می خواستی که بگویم فرق حاج ولی الله با خیلی هایب دیگر چیست ،گفتم. می خواستی این فرق ها را از زبان یک شهید بشنوی .حالا چه فرقی می کند که بگویم بلافاصله بعد از این که رفت ،مجروح بر گشت ،چه فرقی می کند برایت بگویم که خودم رفتم بیمارستان ملاقاتش .

قرار بود بفرستنش اهواز .وقتی که من بر گشتم چزابه ،هنوز پام به سنگر نرسیده بود که دیدم با سر باند پیچی شده و لباس خونی بر گشت .پرسیدم :

واسه چی بر گشتی ؟چرا اعزامت نکردند اهواز ؟

جواب داد :

حاجی !من نمی روم اهواز .

گفتم :تو باید استراحت کنی .

خندید و گفت :

برادر خادم الشریعه !این دنیا که جای استراحت نیست .دنیا مزرعه آخرت است .وقت برای استراحت زیاد داریم .

آن روز عصر ،قرار بود یک کلاس آموزش فرماندهی برای من و یکی از معاونان گردان تشکیل شود .هنوز با آن همکلاسی ام آشنا نشده بودم .فقط از او یک اسم شنیده بودم ؛احمد . از این اسم ،خاطره ها داشتم .بی اختیار به یاد حاج احمد می افتادم .روزها و شب هایی که پای ارتفاعات سر دست با هم گذراندیم .هلیکوپتری که اگر دو ساعت دیر می رسید،

برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده وهمرزمان شهید